قلب آبی



(بقیه تگ های پست این وسط هستند)

:(

بازهم تکرار غم بی پدری…………….
    

مهربانم

میدانی چقدر تلخ رهایم کردی؟

وقتی میرفتی به حال  امروز عروس  پاییزیت هم فکر کردی؟

پس  رسم خداحافظی ؟؟

حرفی ،پیامی ، سخنی، ؟؟؟؟؟

هیچ ؟؟؟

کاش  آخرین باری که به دیدنت آمده بودم

 دستان زحمت کش و مهربانت را

که یادآور دستان مهربان پدرم بود به نشانه

وداع آخر برایم تکان داده بودی ….

پدرجان:

میخواهم فراموش کنم روزهای پردرد زندگی را

میخواهم از یاد ببرم چگونه رفتنت را

من بعد از تو از تمام درسهای زندگی بیزارم

آخر نمیدانی چه ظالمانه به من آموخت که بی تو نفس بکشم

آموخت که بعد از تو راه بروم

بخندم تماشا کنم و هروقت

چیزی بر قلبم سنگینی کرد نفسی بکشم عمیق…

و شاید چند قطره اشک بریزم…

من خسته ام مهربان….

دلم خواب میخواهد

خوابی عمیق …بدون درد…. و پر از تو….

نمیدانم چقدر باید بگذرد تا آرام تر شوم …

یک چیز را میدانی ؟…

توی همین چهار پنج روزی که گذشت

حس کردم هر روز که میگذرد من

به درد نبودنت آگاه تر میشوم

برایم دعا کن نازنین

دعا کن روح آشفته ام با مرور خاطرات بودنت آشفته تر نگردد

دعا کن از این به بعد صدای زنگ درخانه وجودم را نلرزاند

دعا کن دیدن استکان چای کوچک  مخصوص خودت جگرم را نسوزاند

دعا کن دیدن جالی خالیت زیر پایم را خالی نکند…..

دعا کن خوب باشم

خوب واقعی ………

همان خوبی که از زبان خیلیها واز قول تو شنیدم

و  میدانی که لیاقتش را نداشتم ….

 مهربان خدا:

پدران عزیزم را به دست تو سپردم

تو بهترین یارویاوری

تو غفارالذنوبی

تو رحمان و رحیمی

روح پاکشان را قرین لطف و رحمت واسعه خودت بگردان

*****

شادی روح شان الفاتحه مع الصلوات

۱۳٩٤/٦/۱۸  توسط دختران حوا  |  پيام هاي ديگران ()

 
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)

*********************

فاطمه یعنی شرف،یعنی حجاب


فاطمه فخر زنان، روز حساب


فاطمه یعنی رضای کردگار


شاهکار خلقت پروردگار


ولادت حضرت فاطمه(س) مبارک باد


۱۳٩٤/۱/٢۱  توسط دختران حوا  |  پيام هاي ديگران ()

 
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)

*****//*****

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد

بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی درپی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را

 

۱۳٩۳/۱٠/٢  توسط دختران حوا  |  پيام هاي ديگران ()

 
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)

یا حسین

اگر کشتن چرا آبت ندادن
چرا زان در نایابت ندادن

اگر کشتن چرا خاکت نکردن
کفن بر جسم صد چاک نکردن

اگر کشتن چرا مویت کشیدن
چو گرگان پنجه بر رویت کشیدن

برادر جان سلیمان زمانی
چرا انگشت و انگشتر نداری

چرا بر تن برادر سر نداری
بمیرم من مگر مادر نداری

 


۱۳٩۳/۸/۱٠  توسط دختران حوا  |  پيام هاي ديگران ()

 
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)

*1*1*1*1*

بنده ای از خداوند پرسید : در مقام پروردگار می خواهی بنده هایت کدام درس های زندگی را بیاموزند ؟

 

خدا وند گفت :

بیاموزند که نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد، تنها کاری که می توانند بکنند این است که خودشان او را دوست بدارند .

 

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم هایی عمیق در قلب کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم، اما سال ها طول می کشد تا این زخم ها را التیام بخشیم .

 

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیازمند است .

 

بیاموزند انسان هایی هستند که ما را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان رابیان کنند .

 

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند اما به همان یک نقطه دو دید مختلف داشته باشند .

 

بیاموزند کافی نیست که فقط دیگران را ببخشند بلکه باید بتوانند خود را نیز ببخشند

 

 

۱۳٩۳/٧/٢۱  توسط دختران حوا  |  پيام هاي ديگران ()

 
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)

][][][][][][][][][][

 

داستان خلقت زن:

از هنگامی ک خداوند مشغول خلق زن بود شیش روز میگذشت.

فرشته ای ظاهر شد و گفت: چرا این همه وقت صرف این یکی میفرمایید؟

خداوند پاسخ داد: دستور کار اورا دیده ای؟

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، ک همگی قابل جایگزینی باشند،

باید بتواند با خوردن غذای شب مانده کار کند.

دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جای دهد،

بوسه ای داشته باشد ک بتواند همه دردهارا،

از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته را درمان کند.

او میتواند هنگام بیماری خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد و گفت: اما پروردگارا او را خیلی نرم آفریدی.

خداوند : بله نرم است اما او را سخت هم آفریده ام تصورش را هم نمیتوانی بکنی ک او تا چه حد میتواند تحمل کند و زحمت بکشد.

آنگاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد و گفت اشک برای چیست؟

خداوند گفت: اشک وسیله ایست برای ابراز شادی، اندوه، درد، ناامیدی،

فرشته متاثر شد و گفت: زن ها قدرتی دارند ک مردان را متحیر میکنند.

خداوند گفت: این مخلوق عظیم فقط یک عیب بزرگ دارد

فرشته گفت: چه عیبی؟

خداوند فرمود:

 

"قدر خودش را نمیداند"

 

 

 

۱۳٩۳/٥/۱۸  توسط دختران حوا  |  پيام هاي ديگران ()

 
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)

&&&...............&&&

استشمام عطر خوش بوی عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان

 

              صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت…

 

 نتیجه تصویری برای عکس درباره عید فطر

۱۳٩۳/٥/٥  توسط دختران حوا  |  پيام هاي ديگران ()

 
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)

@...............@

دخترک با ناز به خدا گفت:

چطور زیبا می آفرینی ام و انتظار داری خود را برای همگان نمایان نکنم؟

خدا گفت:

زیبای من! تو را فقط برای خودم آفریدم.

دخترک،پشت چشمی نازک کرد و گفت:

خدا که بخل نمی ورزد،بگذار آزاد باشم!



*خدا چادر را به دخترک هدیه داد*

دخترک با بغض گفت:

با این؟ اینطور که محدودترم.اصلا می خواهی زندانی ام کنی؟

یعنی اسیر این چادر مشکی شوم؟؟؟؟


خدا قاطع جواب داد:

بدون چادر،اسیر نگاه های آلوده خواهی شد...

هر چیز قیمتی را که در دسترس همه نمی گذارند.

تو جواهری...


دخترک با غم گفت:

آخر... آخر، آنوقت دیگر کسی مرا دوست نخواهد داشت.

نه نگاهی به سمت من خواهد آمد و نه کسی به من توجه میکند!


خدا عاشقانه جواب داد:

من خریدار توام!

منم که زود راضی می شوم و نامم سریع الرضاست.

آدمیانند و هزاران نوع سلیقه!

هرطور که بپوشی و بیارایی،باز هم از تو راضی نمی شوند!

اصلا مگر تو فقیر نگاه مردمی؟

آن نگاه ها مصدومت میکند.


*دخترک آرزویش را به خدا گفته بود و می خواست چونان فرشته ای محبوب جلوه کند*

خدا با لطف جوابش را داد:

دخترک قشنگ!

وقتی با عفاف و حجابت در میان گرگان قدم بر میداری،فرشته ای!


دخترک،زبان دور دهان چرخانید و گفت:

مگر خودت زیبایی را دوست نداری؟

اینطور ساده که نمی شود!

می خواهم جذاب تر شوم و خریدنی...


مدادشمعی سرخش را برداشت و دو لبه ی دهانش را قرمز کرد.

ماژیک مشکی به دست گرفت و دور چشم هایش کشید

و بعد هم چون برف سپید جلوه می نمود.

آبشاری از گیسوانش را هدیه داد به نگاه ها،

"مــــــــــــفت و رایـــــــــــــــگان"


دخترک چون عروسکی در بازار دنیا،پشت ویترین خیابان خود را به نمایش که نه،به فروش گذاشت.

برچسبی روی هر نگاه دخترک به چشم می خورد:

"حــــــــــــراج شد.حـــــــــــــراج شد"


و هرکس رد میشد میگفت:

آن چیز که حراج شود حتما ارزش و قیمتی ندارد و همگان رد شدند و هیچ کس نخریدش...


سوره مبارکه احزاب،آیه۵۹-وسائل الشیعه،ج۱۴،ص۱۷۲-نهج البلاغه،حکمت

 


۱۳٩۳/۳/۱٧  توسط دختران حوا  |  پيام هاي ديگران ()

 
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)

'''''/////;''''''''////'

دیگر بس است اینگونه از حوا سرودن

با داسهای طعنه ؛ خرمن را درودن

ما هرچه داریم از رگ حواست لیکن؛

خواندیم؛ از آدم زمان بچه بودن

گفتند با ما ؛ آدمست اعجاز خلقت

مردیم؛ از بیهوده آدم را ستودن

حوا بمان در گور خود؛ مانند یک گنج!

از دست "آدمها" همین بهتر: نبودن!.

وقتی مجاز از عشق باشد سیب حوا؛

دیگر چرا باید درین غم سینه سودن؟

آدم همیشه می گریزد از حقیقت

تقدیر حوا شد؛ کلاهش را ربودن.

 

۱۳٩۳/٢/۳٠  توسط دختران حوا  |  پيام هاي ديگران ()

 
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)

ایا میدانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

1- ایا میدانی :کجا قرار داده میشود گناهان تو در حال که نماز میخوانی ؟

رسول خدا (ص) فرمودند که بنده ی خدا وقتی بلند میشود تا نماز بخواند با تمام گناهانش امده پس گناهانش بر روی سرش وگردنش گذاشته میشود پس هر بار که به رکوع وسجود می رود گناهانش می ریزد ،ای کسی که عجله میکنی در رکوع وسجود رکوع وسجودت را تا میتوانی طولانی کن تا گناهانت از تو بریزد این اجر را از دست نده !!

برای خوندن بقیه اش به ادامه مطلب بریدچشمک


ادامه مطلب

۱۳٩۳/٢/۱۸  توسط دختران حوا  |  پيام هاي ديگران ()

 
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)

/............/

گنجشک به خدا گفت :

لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی ، سر پناه بی کسی

طوفان تو آن را از من گرفت کجای دنیای تو را گرفته بود ؟؟

خدا گفت :

ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی

باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی!

چه بسیار بلاها که از تو به واسطه حکمتم دور کردم

و تو ندانسته به دشمنیم بر خواستی!!!!!!!!!!!

۱۳٩۳/٢/٤  توسط دختران حوا  |  پيام هاي ديگران ()

 
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)

# ××××× #

پس از آفرینش آدم خدا گفت به او :

نازنینم آدم .....

با تو رازی دارم !...

اندکی پیشتر آی ...

آدم آرام و نجیب ، آمد پیش!

....زیر چشمی به خدا می نگریست !...

محو لبخند غم آلود خدا !.... دلش انگار گریست...

نازنینم آدم ! قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید !....

یاد من باش ...که بس تنهایم!

بغض آدم ترکید .... گونه هایش لرزید !

به خدا گفت :

من به اندازه ی ...

من به اندازه ی گلهای بهشت .... نه ....

به اندازه عرش ....نه ..... نه

من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، ... دوستدارت هستم!

آدم ......کوله اش را برداشت !....

خسته و سخت قدم بر میداشت !....

راهی ظلمت پر شور زمین ....

طفلکی بنده غمگین آدم !...

در میان لحظه ی جانکاه ، هبوط...

زیر لبهای خدا باز شنید ...

نازنینم آدم !... نه به اندازه ی تنهایی من....

نه به اندازه ی عرش .....نه به اندازه ی گلهای بهشت !...

که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !

نازنینم آدم .... نبری از یادم ....

 

۱۳٩۳/۱/٢٥  توسط دختران حوا  |  پيام هاي ديگران ()

 
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)

@/////@


آدمک


آدمک اِندِ زرنگیست بخند

آدمک گُشنه پَلَنگیست بخند


آن مقامی که به پایش دادی.....
سر و جان : نفرت و ننگست بـخند


دستخطی که تو را باطل کرد
زیور و عشق فرنگست بخند


فکر کن اینهمه مال ارزش داشت
آخرش پوچ و جَفَنگست بخند


آنزمانی که بیاید مرگت

تا ابد قبر تو تَنگست بخند


آدمک جان همه آدم باش
تا نگویند که دورنگست بخند


آدمک گفته ام و میگویم
زندگی الاکلنگست بخند


همه حال گر که تو انسان باشی
نام تو بر سر زَنگست بخند

آدمک آخر دنیاست بخند...
آدمک مرگ همینجاست بخند"

 

 

 

 

۱۳٩٢/۱٢/٢٩  توسط دختران حوا  |  پيام هاي ديگران ()

 
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)

نوروز......

باز هفت سین سرور،ماهی و تنگ بلور


سکه و سبزه و آب،نرگس و جام شراب


باز هم شادی عید،آرزوهای سپید


باز لیلای بهار،باز مجنونی بید


باز هم رنگین کمان،باز باران بهار


باز گل مست غرور،باز بلبل نغمه خوان


باز رقص دود عود،باز اسفند و گلاب


باز آن سودای ناب،کور باد چشم حسود


باز تکرار دعا


یا مقلب القلوب،یا مدبر النهار


حال ما گردان تو خوب،راه ما گردان تو راست


باز نوروز سعید،باز هم سال جدید


باز هم لاله عشق،خنده و بیم و امید

عید شما مبارک

 

۱۳٩٢/۱٢/٢۸  توسط دختران حوا  |  پيام هاي ديگران ()

 
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)

÷××××××÷

مادر مثل مداد می مونه

می بینی خرد میشه ، کوچیک میشه

تا آخر تموم میشه

اما

پدر مثل خودکار می مونه

همیشه ثابته ، اما یه روز می بینی دیگه نمی نویسه

۱۳٩٢/۱٢/۱٩  توسط دختران حوا  |  پيام هاي ديگران ()

 
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)

٪٪٪٪ ٪٪٪٪٪

پروردگارا..........

 

             آسمانت متری چند

 

                     زمینت دیگر بوی زندگی نمیدهد

۱۳٩٢/۱٢/٤  توسط دختران حوا  |  پيام هاي ديگران ()

 
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)

 

من.....!

مرا که میشنـاسی؟! خودمم

کسی شبیه هیچکس!

کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی پیدایم میکنی

مهربان، صبور، کمی هم بهانه گیر

اگر نوشته هایم را بیابی ، منم همان حوالی ام!!.

 

 

 

 

 

دری هستم

که می‌توانست به آسمان باز شود

اگر لولایش به زمین

چفت نبود......

۱۳٩٢/۱۱/۱۸  توسط دختران حوا  |  پيام هاي ديگران ()

 
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)

.......

زنی با لباسهای کهنه و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محل شد و با فروتنی از فروشنده خواست کمی خواروبار به او بدهد.

وی گفت که شوهرش بیمار است و نمی­تواند کار کند، کودکانش هم بی­ غذا مانده­ اند.

فروشنده به او بی­ اعتنایی کرد و حتی تصمیم گرفت بیرونش کند. زن نیازمند باز هم اصرار کرد. فروشنده گفت نسیه نمی­دهد.

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می­شنید به فروشنده گفت: ببین خانم چه می­خواهد خرید او با من.

فروشنده با اکراه گفت: لازم نیست، خودم می­دهم!

-  فهرست خریدت کجاست؟ آن را بگذار روی ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر !

زن لحظه­ای درنگ کرد و با خجالت، تکه کاغذی از کیفش درآورد و چیزی روی آن نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت.

همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.

خواروبار فروش باورش نمی­شد اما از سرناباوری، به گذاشتن کالا روی ترازو مشغول شد تا آنکه کفه­ ها با هم برابر شدند.

در این وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوری، تکه کاغذ را برداشت تا ببیند روی آن چه نوشته است.

روی کاغذ خبری از فهرست خرید نبود، بلکه دعای زن بود که نوشته بود:

ای خدای عزیزم! تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن.

 

فروشنده با حیرت کالاها را به زن داد و در جای خود مات و مبهوت نشست.

 

زن خداحافظی کرد و رفت و با خود اندیشید: 

فقط خداست که می­داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است...

 


۱۳٩٢/۱۱/٦  توسط دختران حوا  |  پيام هاي ديگران ()

 
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)

بدون شرح ........

 

قیافه پسرا وقتی دوست دخترشون بهشون پول میدهنیشخند

 


ادامه مطلب

۱۳٩٢/۱٠/٢٩  توسط دختران حوا  |  پيام هاي ديگران ()

 
(بقیه تگ های پست این وسط هستند)

###

شهر من اینجا نیست !
اینجا…
آدم که نه!
آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!
و جالب تر !
اینجا هر کسی
هفتاد رنگ بازی میکند
تا میزبان سیاهی دیگری باشد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
همه قار قار چهلمین کلاغ را
دوست می دارند!
و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
سبدهاشان پر است از
تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!
.
من به دنبال دیارم هستم,
شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است!